خرید بک لینک
خاطره بگویم. در سه سال کارشناسی ارشد با جواد هماتاقی بودم. ریش توپی بلندی داشت که تنه میزد به ریش علما. یک بار، یکی از بچهها از جواد -که از بچگی در پایگاه بسیج بزرگ شده بود- پرسید: «بسیجی یعنی چه؟» جواد گفت: «بسیجی یعنی کار راهانداز. یعنی هر وقت کاری لنگ شد، بسیجی میآید وسط و بیچشمداشت آن کار را انجام میدهد. بسیجی نمیگذارد نظام اسلامی لحظهای لنگ بماند.» پلاسکو رفت و آتشنشانهایی هم با آن. در این سوگ، ناخودآگاه جمعی بسیجیها نجبید و گویی خطر برای این ناخودآگاه جمعی تنها شورش سیاسی معنا شده است؛ چه تدریس مسمومی. چرا برای بسیج، برجام و تحصن جلوی مجلس و دعواهای سیاسی و تراکمسازی در کنار تابوت احتمالا خالی «یار دیرین»، مهمتر از است از آتش پلاسکو و آلودگی هوا؟ چرا نجات مردم و دوست داشتن وطن و کمک به همنوع، کممقدارتر است از دفاع از مدیر بلدیّه. آن مدیر با بودجه میلیاردی میداند چطور خودش را تطهیر کند، چنان که آن دولتمرد بیتدبیر میداند. پرسش این است که چرا بسیج در مقیاس مردمی و ناخودآگاهیش، به سوی مردم نمیشتابد؟ ولی خبری از بسیج نیست؛ هیچ «بسیج»ی؛ بسیج با معیار جواد حتّی.

برچسب: نویسنده: نیما یزدانی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 5:33

صفحه بندی